X
تبلیغات
پسر تنها
نوروز یکشنبه 1392/01/04 2:40

 

نوروزتون پيروز سال خوبي داشته باشين...

دعايادتون نره...


مردا سکوت نميکنن "فقط داد ميزنن"

نميتونن وقتی ناراحت هستن گريه کنن و بهونه بگيرن، "فقط داد ميزنن"

تو دلخور نشو فقط سرش رو بزار روی سینت بزار گریه کنه ، آروم میشه


اونا نميتونن بهت بگن منو بغل کن تا آروم شم، "فقط داد ميزنن"


نميتونن بگن دلشون ميخواد تو آغوش تو گريه کنن، "فقط داد ميزنن"

ممکنه خيلي تورو دوست داشته باشن اما نميتونن صداشون رو مثل دختر بچه ها کنن

و جيغ بزنن و بگن "عاشقتم"، "فقط داد ميزنن"

اون همه اينا رو قورت ميده که بگه يه مردِ،

يه آدمِ محکم که ميتونه تکيه گاهت باشه؛ اما تو نگاه به قوی بودنش نکن،

از داد زدنش دلگير نشو، تو قلبش يه بچه زندگی ميکنه که پاکتر و رويايی تر از هر زنيه....



نوشته شده توسط بهروز  | لینک ثابت |

دلم گرفته پنجشنبه 1388/12/06 19:18


 دختره از پسره پرسيد من خوشگلم؟گفت نه .گفت دوستم داري؟گفت نوچ؟گفت اگه بميرم برام گريه ميکني؟ گفت اصلا؟دختره چشماش پر از اشک شد. هيچي نگفت:پسره بغلش کرد گفت:تو خوشگل نيستي زيبا ترين هستي.تورودوست ندارم چون عاشقتم. اگه تو بميري برات گريه نميکنم چون من هم مي ميرم .....









نوشته شده توسط بهروز  | لینک ثابت |

قلب جمعه 1388/11/30 14:21


 داستان جالب....






روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين  گوشه‌هايي دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .

پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام،  من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها  بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...









نوشته شده توسط بهروز  | لینک ثابت |

ضد دخترها دوشنبه 1388/10/14 22:45

چند مورد از مواردي که  دخترها از انجام انها

ناتوان هست....






1- چيزي در مورد ماشين فهميدن ، البته به جز رنگش
2- درك مضمون اصلي يك فيلم هنري
3- 24 ساعت رو بدون فرستادن sms زندگي كردن
4- بلند كردن چيزي
5- پرتاب كردن
6- پارك كردن
7- خواندن نقشه
8- دزدي كردن از بانك
9- آرام و ساكت جايي نشستن
10- بيليارد بازي كردن
11- پول شام رو حساب كردن
12- مشاجره كردن بدون داد كشيدن
13- مواخذه شدن بدون  گريه كردن
14- رد شدن از جلوي مغازه كفش فروشي
15- نظر ندادن در مورد لباس يك غريبه
16- كمتر از بيست دقيقه داخل يك دستشويي بودن
17- دنده ماشين را با انگشت عوض كردن
18- راه انداختن درست يك ويدئو
19- تماشاي يك فيلم جنگي
20- انتخاب سريع يك فيلم
21- ايستاده جيش كردن
22- نديدن فيلم هندي
23- غيبت نكردن
24- فحش ناموسي دادن
25- نرقصيدن موقع شنيدن يك آهنگ شاد
26- آرايش نكردن
27- لاك نزدن
28- صحبت نكردن وقتي كه بايد ساكت باشن
29- سيگار برگ و يا چپق كشيدن
30- درك كردن شوهر وقتي اعصابش خورده
31- گريه كردن بدون آبريزش بيني
‌32- غذا پختن بدون تماشاي تلويزيون
33- تماشاي اخبار و خوندن روزنامه
34- نق نزدن
35- لگد زدن
36- از سن بيست و پنج سالگي رد شدن
37- اخ تف كردن
39- خواستگاري رفتن

40- از همه مهمتر موارد بالا رو قبول كردن …

نظر يادتون نره. . .







نوشته شده توسط بهروز  | لینک ثابت |

شعر عاشقانه..... جمعه 1388/07/17 9:54

شعر عاشقانه.....








عجب رسميه رسم زمونه
قصه برگ و باد خزونه
ميرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا ميمونه
کجاست اون کوچه
چي شد اون خونه
آدماش کجان خدا ميدونه

بوته ي ياس بابا جون هنوز
گوشه ي باغچه توي گلدونه
عطرش پيچيده تا هفتا خونه
خودش کجاهاست خدا ميدونه

ميرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا ميمونه

تسبيح و مهر بي بي جون هنوز
گوشه ي طاقچه توي ايونه
خودش کجاهاست خدا ميدونه
خودش کجاهاست خدا ميدونه
ميرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا ميمونه

پرسيد زير لب يکي با حسرت
پرسيد زير لب يکي با حسرت
از ما ها بعدها چه يادگاري ميخواد بمونه
خدا ميدونه

ميرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا ميمونه
ميرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا ميمونه

دیدی چو بستنی دل ما آب شد دلا
بی لیس و فیس و قاعده بی‌تاب شد دلا

می‌زد چو کُره جُفتک و گاهی چو مار نیش
آخر چو گربه ناز تو را خواب شد دلا

این سنگ خاره را چه نمودی که این چنین
در دست‌های سحر تو سیماب شد دلا

یک عمر خیس نکردیم و صبر پیشه بود
این شب چه سان ... دراز بود که سیلاب شد دلا

یک شب هوای دزدی و آن هم به کاهدان
این بخت نامراد بین که مهتاب شد دلا

گفتند که عشق بحر مراد است و کان در
باکان پرید این دل و مرداب شد دلا

سگ هم دگر وفا به خلایق نمی کند
از کی جفا و چیز زدن باب شد دلا

این دل هوای صید و شکار و گریز داشت
چون کرم نا گزیر بر سر قلاب شد دلا

از پنجره نگاه بکن آره اون مياد               درسته بي وفاست ولي  بايد بياد

ميدونه دلم براش بدجوري تنگ شده           ولي نميدونم دل اون چرا از سنگ شده
 
غم دوريش کم بودش حالا بي وفا شده           نه يه زنگي نه تماسي آره بي رنگ شده
 
آخه من چکار کنم با اين دل بهونه گير              اي خدا کمک بکن برو اي دل بمير

تو چرا سنگ نشدي ميونه اين همه  سنگ            ميدونم دوسش داري مثل يه احصاصه قشنگ
 
آخه دوست داشتنيه مثل ليلا ميمونه                     دل من شيدادييه مثل مجنون ميمونه
 
فداي نازش بشم اين نازش کشته مارو                  حالا که عاشق شدم مي خواد بگه از پيشم برو
 
خدايا اين احصاصمو از دلم نگير                     ولي خصلت بدو از دل يارم بگير

آخه گناهم نداره همش تقصيره منه  زود دل مي بندم               زود عاشق ميشم اينم ميشه گفت يه جوري گناهه منه

از پنجره نگاه بکن آره اون مياد               درسته بي وفاست ولي  بايد بياد

ميدونه دلم براش بدجوري تنگ شده           ولي نميدونم دل اون چرا از سنگ شده

غم دوريش کم بودش حالا بي وفا شده           نه يه زنگي نه تماسي آره بي رنگ شده

آخه من چکار کنم با اين دل بهونه گير              اي خدا کمک بکن برو اي دل بمير
 
تو چرا سنگ نشدي ميونه اين همه  سنگ            ميدونم دوسش داري مثل يه احصاصه قشنگ
 
آخه دوست داشتنيه مثل ليلا ميمونه                     دل من شيدادييه مثل مجنون ميمون

فداي نازش بشم اين نازش کشته مارو                  حالا که عاشق شدم مي خواد بگه از پيشم برو
 
خدايا اين احصاصمو از دلم نگير                     ولي خصلت بدو از دل يارم بگير

آخه گناهم نداره همش تقصيره منه  زود دل مي بندم               زود عاشق ميشم اينم ميشه گفت يه جوري گناهه منه



گل شکسته

شاخه گلي شکسته تو دسته تو اسيرم

اگه نيايي تو پيشم يه وقت ديدي ميميرم

محتاج يک نگاتم تا جون دارم فداتم

محتاج يک نگاه و قهر بکني ميميرم

دستو پامو گم مي کنم

وقتي نگام مي کني تو

نفس نفس هول مي کنم

وقتي صدام مي کني تو

تو دفتره خاطره هام

تو ذهن و تو آرزوهام

اسم تو هم شده فراموش

اسم تو هم شده فراموش

يادم دادي بسوزم... دارم مي سوزم...دارم مي سوزم

اشکه چشامو ديدي بگو به چي رسيدي

قسم به بي قراريت مردم از چشم انتظاريت

محتاج يک نگاتم تا جون دارم فداتم

محتاج يک نگاه و قهر بکني ميميرم

دستو پامو گم مي کنم

وقتي نگام مي کني تو

نفس نفس هول مي کنم

وقتي صدام مي کني تو

تو دفتره خاطره هام

تو ذهن و تو آرزوهام

اسم تو هم شده فراموش

اسم تو هم شده فراموش

مي دوني که دوست دارم

واسه اينه که دل مي سوزوني تو

گفتم بهت دوست دارم

اما حالا من پشيمونم

برو به درک برو به درک برو به درک

برو به درک. . . . .



دفتري گر بنويسند ز خوبان جهان

      تو به سر دفتر خوبان جهان فهرستي

باز هم ثانيه ها اسم تورا جار زدند

 دقايق همه امشب به تو تکرار زدند

  سکوتي که دراين عقربها ميچرخيد

نکند در دل تو اسم مرا دار زدند

نگو بار گران بوديم و رفتيم

نگو نامهربان بوديم و رفتيم

     آخه اينها دليل محکمي نيست

بگو با ديگران بوديم و رفتيم

 تو مپندار که از عشق تو دل برگيرم

ترک روي تو کنم دلبر ديگر گيرم

 بعد صد سال اگر از سر قبرم گذري

من کفن پاره کنم عشق تو از سر گيرم

روزگاريست که همه عرض بدن مي خواهند

  همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند

ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند

گرگهايي که لباس پدري مي پوشند

خوب طبيعيست که يک روز به پايان برسد

عشقهايي که سر پيچ خيابان برسد

کاش هرگز در محبت شک نبود

    تک سوار مهرباني تک نبود

    کاش بر لوحي که بر جان دل است

    واژه ي تلخ خيانت حک نبود


از برگ گل نازکتري ................. از هر چه گويم بهتري

خوبان فراوان ديده ام .................... اما تو چيز ديگري

اي نگاهت رونق فرداي من ................ در تو معنا مي شود دنياي من


 اي کلامت برترين اثبات عشق .............. با تو ماندن بهترين روياي من




عاشق آن نيست که عشق تکه کلامش باشد


عاشق آن است که وفاداري مرامش باشد

به خدا پرنده بودن بهتر از اين حال زاره.


آسمون مثل زمين راه بن بستي نداره

اگه شد يه روزگاري من هم از قفس پريدم

به همه ميگم که بي تو يه روز خوش نديدم


خوشيام تا وقتي جون داشت که تو بودي در کنارم

حالا بي تو نازنينم من که روز خوش ندارم..
 
ميدونم که تو نخواستي بري و منو تنها بذاري
 
جاي عشق توي وجودم گلهاي غم رو بکاري
 
رفتي و قلب من اينجا زير پاي غم لگد شد
 
همه ميگن اشکاي من واسه ي عشقم هدر شد..
 
من ميدونم که وجودم لايق وجود تو نيست
 
صداي هميشه خستم لايق سکوت تو نيست
 
مهربون بگو تا کي مهمون قفس بمونم..
 
به خدا واسه چشمات تا ابد با عشق ميخونم
 
ميخونم تا که بياي دستاي تورو بگيرم
 
شايدم براي دوريت يه روز از غصه بميرم
 
تو بگو که من بميرم يا هنوز هست اميدي؟
 
ميخوام از اميد بخونم لحظه اي که تو رسيدي



گفتی که منتهای امید تو چیست, آه             ای منتهای آرزوی من چه گویمت

با این هوای سرد و غریبانه ام بساز                  با من بمان به سمت هوای دگر مرو !

لبخند می زنی و جهان عید می شود                 آینه با نگاه تو خورشید می شود

بیستون ناله زارم چو شنید از جا شد                  کرد فریاد که فرهاد دگر پیدا شد

به غیر از مه نداردکس خبر از ناله و آهم           که او در وادی هجر تو شبها بود همراهم

به یک کرشمه که در کار آسمان کردی           هنوز می پرد از شوق, چشم کوکبها

ذره ذره مگر از مهر تو بردارد دل                     ورنه دل بر نتوان داشت به یک بار از تو

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی              دودم به سر بر آمد زین آتش نهانی

من قامت بلند تو را در قصیده ای                        با نقش قلب سنگ تو تصویر می کنم



من چه كنم خيال تو منو رها نمي كنه

اما دلت به وعده هاش يه كم وفا نمي كنه

من نديدم كسي رو كه مثل تو موندگار باشه

آدم خودش رو كه تو دل اينجوري جا نمي كنه



شبي به دست من از شوق سيب دادي تو

نگو كه چشم و دلم را فريب دادي تو

تو آشناي دل خسته ام نبودي  حيف

و درد را به دل اين غريب دادي تو.


نوشته شده توسط بهروز  | لینک ثابت |

داستان عشقولانه سه شنبه 1388/06/03 14:13


داستان عشقولانه








پسري يه دختري رو خيلي دوست داشت که توي يه سي دي فروشي کار ميکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هيچي نگفت. هر



روز به اون فروشگاه ميرفت و يک سي دي مي خريد فقط بخاطر صحبت کردن با اون... بعد از يک ماه پسرک مرد... وقتي دخترک


به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک ديد که تمامي سي دي هاباز


نشده... دخترک گريه کرد و گريه کرد تا مرد... ميدوني چرا گريه ميکرد؟ چون تمام نامه هاي عاشقانه اش رو توي جعبه سي

دي ميگذاشت { و به پسرک ميداد }


 

        قد بالاي 180، وزن متناسب ، زيبا ، جذاب و ...

اين شرايط و خيلي از موارد نظير آنها ، توقعات من براي انتخاب همسر آينده ام بودند.

توقعاتي که بي کم و کاست همه ي آنها را حق مسلم خودم ميدانستم .

چرا که خودم هم از زيبائي چيزي کم نداشتم و ميخواستم به اصطلاح همسر آينده ام لا اقل از لحاظ ظاهري همپايه خودم باشد .

تصويري خيالي از آن مرد روياهايم در گوشه اي از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسي همه جا همراهم بود .

تا اينکه ديدار محسن ، برادر مرجان – يکي از دوستان صميمي ام به تصوير خيالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بيرون کشيد.

از اين بهتر نميشد. محسن هماني بود که ميخواستم ( البته با کمي اغماض!) ولي خودش بود . همان قدر زيبا ،

با وقار ، قد بلند ، با شخصيت و ...

در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتي فرداي آن روز مرجان قصه ي دلدادگي محسن به من

را تعريف کرد ، فهميدم که اين عشق يکطرفه نيست.

واي که آن روز ها چقدر دنيا زيباتر شده بود . روياهايم به حقيقت پيوسته بود و دنياي واقعي در نظرم خيال انگيز مينمود.

به اندازه يي که گاهي وقت ها ميترسيدم نکند همه ي اينها خواب باشد .

 اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدري در وصال مان عجله داشت که ميخواست قبل از رفتن به سربازي به خواستگاري ام بيايد

و با هم نامزد بشويم.

ولي پدرم با اين تعجيل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.

محسن که به سربازي رفت ، پيوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوري ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل

از آن هفته يي يک بار با هم تماس داشتيم ، حالا هر روز محسن به من تلفن ميکرد و مرتب برايم نامه مينوشت.

هر بار که  به مرخصي مي آمد آن قدر برايم سوغاتي مي آورد که حتي مرجان هم حسودي اش ميشد !


اما درست زماني که چند روزي به پايان خدمت محسن نمانده بود و من از نزديکي وصال مان در پوست خود نميگنجيدم ، ناگهان

حادثه يي ناگوار همه چيز را به هم ريخت .

<< انفجار يک مين باز مانده از جنگ منجر به قطع يکي از پاهاي محسن شد >>

اين خبر تلخ را مرجان برايم آورد همان کسي که اولين بار پيام آور عشق محسن بود .

باورم نميشد روزهاي خوشي ام به اين زودي به پايان رسيده باشند .چقدر زود آشيان آرزوهايم ويران شده بود و از همه مهمتر

سوالاتي بود که مرا در برزخي وحشتناک گرفتار کرده بود . آيا من از شنيدن خبر معلوليت محسن براي خودش ناراحت بودم يا اينکه

. . .

آيا محسن معلول ، هنوز هم ميتوانست مرد روياهايم باشد ؟  آيا او هنوز هم در حد و اندازه هاي من بود ؟!

من که آن قدر ظاهر زيباي شوهر آينده ام برايم اهميت داشت .

محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نيافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .

براي همين تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اينکه مرجان به سراغم آمد .

آن روز مرجان در ميان اشک و آه ، از بي وفايي من ناليد و از غم محسن گفت . از اينکه او بيشتر از معلوليتش ، ناراحت اين است


که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام .

مرجان از عشق محسن گفت از اينکه با وجود بي وفائي من ، هنوز هم ديوانه وار دوستم دارد و از هر کسي که به ملاقاتش مي رود

سراغم را ميگيرد.

هنگام خداحافظي ، مرجان بسته يي کادو پيچي شده جلويم گرفت و گفت:

اين آخرين هديه يي است که محسن قبل از مجروحيتش برايت تهيه کرده بود . دقيقا نميدونم توش چيه اما هر چي هست ، محسن

براي تهيه ي اون ، به منطقه ي مين گذاري شده رفته بود و . . . اين هم که مي بيني روي کادوش خون ريخته ، براي اينه که موقع

زخمي شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ي به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .

بعد نامه يي به من داد و گفت :

 اين نامه رو محسن امروز براي تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه و هديه رو با هم باز کني ))

مرجان رفت و ساعت ها آن کادوي خونين در دستم بود و مثل يک مجسمه به آن خيره مانده بودم .

اما جرات باز کردنش را نداشتم .

خون خشکيده ي روي آن بر سرم فرياد ميزد و عشق محسن را به رخم ميکشيد و به طرز فکر پوچم ، ميخنديد.

مدتي بعد يک روز که از دانشگاه بر ميگشتم وقتي به مقابل خانه مان  رسيدم ، طنين صداي آشنائي که از پشت سرم مي آمد ، سر جايم

ميخکوبم کرد .

            _ سلام مژگان . . .

خودش بود . محسن ، اما من جرات ديدنش را نداشتم .

مخصوصا حالا که با بي وفائي به ملاقاتش نرفته بودم .

چطور ميتوانستم به صورتش نگاه کنم !

 مدتي به همين منوال گذشت تا اينکه دوباره صدايم کرد

و اين بار شنيدن صدايش لرزه بر اندامم انداخت .

_ منم محسن ، نمي خواي جواب سلامم رو بدي ؟

در حالي که به نفس نفس افتاده بودم بدون اينکه به طرفش برگردم گفتم

_ س . . . . سلام . . .

_ چرا صدات ميلرزه ؟ چرا بر نمي گردي ! نکنه يکي از پاهاي تو هم قطع شده که نميتوني اين کار رو بکني ؟

يا اينکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتي نمي خواهي نگاهم کني ! . . .

اين حرفها مثل پتک روي سرم فرود مي آمدند . طوري که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم .

حرفهايش که تمام شد . مدتي به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .

تا وقتي که از چلق و چلق عصايش فهميدم که دارد ميرود .

آرام به طرفش برگشتم و او را ديدم ، با يک پا و دو عصاي زير بغلي . . . کمي به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و

نگاهمان به هم گره خود .

واي ! که چقدر دوست داشتم زمين دهان باز ميکرد و مرا مي بلعيد  تا مجبور نباشم آن نگاه سنگين را تحمل کنم .

نگاهي که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !

چرايش را نميدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرايط شده بودم که حتي نميتوانستم چشمهايم را ببندم .

مدتي گذشت تا اينکه محسن لبخندي زد و رفت . .

حس عجيبي از لبخند محسن برخاسته بود . سوار بر امواج نوري ، به دورن چشمهايم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پيچيد و همچون

خون ، از طريق رگهايم به همه جاي بدنم سرايت کرد .

داخل خانه که شدم با قدمهاي لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روي تختم ولو شدم . تمام بدنم خيس عرق شده بود



. دستهايم مي لرزيد و چشمهايم سياهي ميرفت . اما قلبم . . .

قلبم با تپش ميگفت که اين بار او ميخواهد به مغزم ياري برساند و آن در حل معمائي که از حلش عاجز بودم کمک کند .

بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ي قلبم از گرماي محبتش لبريز بود که چنين با ديدن محسن ، به تپش افتاده بود و

بي قراري ميکرد.

ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چيزي نبود غير از يک شاخه گلي خشکيده که بوي عشق ميداد .

به ياد نامه ي محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، ميدانم الان که داري نامه را ميخواني من از چشمت افتاده ام ، اما

دوست دارم چيز هائي در مورد آن شاخه گل خشکيده برايت بنويسم . تا بداني زماني که زيبائي آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را

برايت بچينم ، ميدانستم گل در منطقه خطرناکي روييده ، اما چون تو را خيلي دوست داشتم و ميخواستم قشنگترين چيز ها براي تو

باشد . جلو رفتم و . . .

 

بعد از مجروحيتم که تو به ملاقاتم نيامدي ، فکر کردم از دست دادن يک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته .

اما حالا که درام اين نامه را مي نويسم به اين نتيجه رسيده ام که من با ديدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق

خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به يک پا و …

 گريه امانم نداد تا بقيه ي  نامه را بخوانم . اما همين چند جمله محسن کافي بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بين خودم و محسن پي

ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست .

چند روزي گذشت تا اينکه بر شرمم فايق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او براي من آن قدر زياد است که از

دست دادن يک پايش در برابر آن چيزي نيست و از او خواستم که مرا ببخشد.

 

اکنون سالها است که محسن مرا بخشيده و ما درکنار يکديگر زندگي شيريني را تجربه ميکنيم.


ما ، هنوز آن کادوي خونين و آن شاخه گل خشکيده را به نشانه ي  عشق مان  نگه داشته ايم.




نوشته شده توسط بهروز  | لینک ثابت |

پسر تنها سه شنبه 1388/06/03 0:1

                    



سلام خوب اين پسرتنها ما در ششم ابان سال شصت و پنج


به دنيا امد درخانواده معمولي زندگي مي كرد


اين پسر تنها بچه كاري هست


كه ازسيزده سالگي هم كار مي كرد


هم درس ميخوند ولي از درس خوشش نمي يومد


اين پسر تنها ما خيلي دوست داشت


و براي دوسسسستاش از هيچي كم نمي گذاشت


اما دوستاش هميشه دلش رو ميشكوندن


و تنهاش ميذاشتن پسر تنها هميشه ارزو داشت 


يك دوست صميمي داشته باشه تا با اون


درد ودل كنه كه از تنهاي دربياد


و خلاصه بهترين دوستش

تنهايي بود


پسر تنها  اين رو فهميد كه هيچ كسي


ارزش دوست داشتن اون را ندارد


پسر تنها  هميشه در اخر ميگه


تنها باش خوش باش................


                   






نوشته شده توسط بهروز  | لینک ثابت |